تبلیغات
ریا

ریا

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

قرآن !

من شرمنده ی توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت بلند می شود

همه می پرسند چه کسی مرده است؟

یاغریب الغربا


نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1389 توسط گمنام

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این کلبه ی ویرانه ندارد

دل را به کف هر که نهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

یاغریب الغربا


 



نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن 1389 توسط گمنام
الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا
یاغریب الغربا


نوشته شده در سه شنبه 28 دی 1389 توسط گمنام
میبینم که همه دستو پاشون ( کامپیوتر ) روجمع و جور کردن و دارن درس میخونن ماشاءالله

نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1389 توسط گمنام

باسلام
تعدادی رو لینک کردم
و سعی کردم برای همه پیام بذارم (اما نشد) که اگر دوست نداشتن حذفشون کنم

یاغریب الغربا



نوشته شده در جمعه 19 آذر 1389 توسط گمنام

وقتی انقدر کوله بار گناه همراه خودت برداشتی بردی تو محرم

وقتی میای تو مراسم میشینی و حتی روت نمیشه اسم خدا رو بیاری و یاارحم الرحمین و الهی العفو بگی

وقتی چشمات از بسکه گناه کردی دیگه خشک شده

و فقط به حرمت پیرهن مشکی که تنت کردی چند قطره ، فقط چند قطره بهت اشک میدن...

به قول اون بنده خدا : " سیاهی های قلبم رو پشت پیرهن مشکی مخفی می کنم " .


یاغریب الغربا

 



نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1389 توسط گمنام

هر دم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله

این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله


یاغریب الغربا

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر 1389 توسط گمنام

هرشب کنار پنجره ماندم برای تو
 شعری به انتظار توخواندم برای تو

ابری ترین نگاه خودم راازابتدا
 تاانتهای کوچ دواندم برای تو

گفتند اومی طلبد دل شکسته را
 دل رابه هر بهانه شکستم برای تو



یاغریب الغربا



نوشته شده در شنبه 13 آذر 1389 توسط گمنام

یک نفر باید بیاید تا زمین زیبا شود
یک نفر باید بیاید تا شقایق وا شود

یک نفر باید صداقت را بیاموزد به خاک
در نگاه مهربانش خاک دل دریا شود

یک نفر باید پر پرواز باشد سار را
همزبان و همدم این مرغک تنها شود

آن نفر آری تو هستی تکسوار آسمان
حرمت چشم تو باید شام را فردا شود

من که در خود از فراق یاسمن ها گم شدم
شاید این من در صدای سینه ات پیدا شود


یاغریب الغربا



نوشته شده در پنجشنبه 11 آذر 1389 توسط گمنام

امروز تو ماشین که نشسته بودم به طور اتفاقی رادیو رو روشن کردم

مجری داشت با نویسنده ی کتاب " پس بابای من کی بزرگ می شود " صحبت می کرد

عنوان کتاب من رو علاقه مند کرد که ادامه ی صحبت رو هم گوش کنم

متوجه شدم که کتاب درباره ی دختر بچه ایست که چون پدر جانبازش توانایی این رو ندارد که کارهای خودش رو انجام بده و مادر دختر بچه ، کارهای پدر رو انجام می ده تصور می کند که پدرش یک بچه است که وقتی بزرگ بشه می تونه کارهای خودش رو انجام بده...

دلت می گیرد


یاغریب الغربا



نوشته شده در دوشنبه 8 آذر 1389 توسط گمنام

بی تو در بیابان بی کسی، چشم هایمان را به تموج انتظار سپرده ایم و آمدنت را به دردمندی دل هامان مژدگانی می دهیم تا پژمردگی برگ ها را نبینیم و در گریه می خندیم تا باغ و بهار، هم آغوش هم باشند...
ماییم و آسمانی از بغض ابرها و امید تیغ تو که انتشار باران است و آب را به مذاق جویبار می رساند، ماییم و تهی دستی و تشنگی، ماییم و این صحیفه ناتمام و چشم هایی که در انتظار فصل توست. ماییم و شب های شوق که به واژه های ندبه صبح می شود.
ماییم و این روزگار فرو خفته و این جهان وازده که به جای فریاد، خمیازه می کشد. ماییم و صفای سجاده ای که فرج را جست وجو می کند، ماییم و تن تب کرده کوچه هایی که به فراخ ترین باغ ها می رسند، ماییم و آفتاب که در برابر چشمان تو حقیر است. دریا، شبنمی است چکیده بر غنچه ای از باغ تو، »حُسن« از تو می آموزد و »فیض« از تو بهره مند می شود. قامت تو »قدقامت« بلندی تا قیامت است.
»رستگاری« در پی قدمت افتاده و »نجات« محتاج توست. ماییم و دشت که نقطه ای است در برابر نگاهت، ماییم و کوه که شرمنده طاقت توست، ماییم و خط خون که تا قیامت جاری است. ماییم و نسل شقایق که آبروی ایثار است و ماییم و فریاد که تا آمدنت در فوران است. ماییم و قاموسی که از موج سرشار است و آسایش در خیالش خالی است. ماییم و مصافی که سخت برقرار است چنان هنگامه، تا هنگام ظهور تو، نسل تو در راهند. میان هنگامه ما تا هنگام ظهور تو و به بهانه ای به تقاعد دل نمی نشانند و جان نمی سپارند.
نسل انتظار ایستاده است و به بانگ بلند نام تو را در جهاد می خواند.
نسل انتظار رخ به خون جگر می شویند، گه ناز می چشند و گه راز می شوند.
نسل انتظار در راهند.
نسل انتظار بیم عاقبت ندارند، جز آخرت که وقت حضور است.
نسل انتظار گوش فرا داشته اند تا نسیم سعادت از جانبی بدمد و نور دیدارت از فرازی بتابد. این قوم از هجران تو بر سر نمی زند، آنها در انتظار تو سر بر می کشند و بر نسل سیاهی می شورند.
اینک ماییم و این نصیب جاوید، این نیاز آسمانی به تو که اصل برائتی، ماییم و رمی رجیمانی که سزاوار هدایت نبوده اند.
ما تو را در شب برات به مهمانی دل ها می خوانیم ضیافتی که دشت آشنایی است. مجلسی که در آن صدق، اعتقاد و اخلاص عمل می دهند، محفلی که عین یقین می بخشند و بزم و وجد و جای حیرت و حقیقت است...


یاغریب الغربا



نوشته شده در دوشنبه 8 آذر 1389 توسط گمنام

مرغ دل دیرزمانی است که در هوس روی نگار این سوی و آن سوی می پرد و پروانه وار شمع خیالش را طوف می کند. به خون وضو ساخته و با شراره هجران احرام بسته است. موج در موج تاریکی فراقش را به برق وصال می شکافد و بغض گلوگیر شوق را به فریاد شورآفرین می درد.
ای عزیز! سرشک دیده پشت در پشت کرده عزم ویرانی دارد و طوفان عشق بر خرمن هستی ام می تازد. جانا :
ترحم کن بر این قلب و بر این دل *** ز چشم عاشقان پرهیز منما
حال که دیده ام را تماشای سرو سهایت ناممکن و کلام زیبایت را نتوان شنود طلعت را بر صفحه دل به تصویر می کشم و با آن میگویم و می نالم و می سرایم باشد که هاتفی جواب آرد


یاغریب الغربا



نوشته شده در یکشنبه 7 آذر 1389 توسط گمنام

دیروز از هر چه بود گذشتیم /امروز از هر چه بودیم !

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز !

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود !

جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد

یاغریب الغربا



نوشته شده در سه شنبه 2 آذر 1389 توسط گمنام

من هم مثل اکثر زائرا دوست داشتم عرفه رو تو شلمچه روی اون خاکا ، زیر آسمون بخونم

آخه میگن اونجا خیلی به کربلا نزدیکه

آخ که چه برنامه ها ریخته بودم

دعای امام حسین در روز عرفه ، توی شلمچه ، سجده روی اون خاکا ، با نوای حاج سعید حدادیان ، آی اشک بریزم ، اونقدر که هرچی تا حالا گناه و ریا داشتم پاک شه و از اونجا سلامی بر امام حسین(ع) ؛ نشد نشد نشد نشد نشد نشد...

با خودم گفتم حتما قسمتمون اینجاست هویزه

حتما اینجا می خوان یه چیزی بهمون بدن که تو شلمچه نمی دادن

اما هر چی که گذشت مایوس تر شدم

اصلا خدایا از دستت شاکی ام

این همه گناه که می کنیم ، یه بارم که می خوایم بیایم در خونت باهامون این طوری رفتار می کنی؟

به قول یکی از رفقا خدایا باید اورژانسیا رو زودتر دریابی ، زودتر پناه بدی ، زودتر در آغوش بگیریشون

آخه ما گنه کارا که جز تو کسی رو نداریم


آ خدا

اگه رفقا بگن رفتی هویزه و یرگشتی چی گرفتی چی بگم ؟

اگه بگن ما که شیراز موندیم و مثل هر سال با دعای عرفه ی حاج مهدی صفا کردیم ، اما تو چی ، چی دارم بگم...

خدایا باشه یک  هیچ

به قول یه بنده خدایی فقط کوله کشی کردیم

یاغریب الغربا



نوشته شده در جمعه 28 آبان 1389 توسط گمنام

باسلام خدمت همه

هر فردی که مایل باشه می تونه این وب رو لینک کنه ، و نیازی به گرفتن اجازه نیست(برادران/خواهران)

یاغریب الغربا



نوشته شده در پنجشنبه 20 آبان 1389 توسط گمنام
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  

مقام معظم رهبری

نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin